امروز صبح ازسرمای زیاد اصلا از سرجام بلند نشدم که برم سرکلاس7.5ام،خب باید بگم که بخت با من یار بوده و کلاس اصلن تشکیل نشد:دی

بعدش سرِکلاسِ استاتیک نه خمیازه کشیدم نه خوابم امد چه برسه عین همیشه خوابم ببره...

بعدش که اومدیم خوابگاه ازشدت گلودرد و کمی تب سعی کردم بخوابم که اونم پردیس داشت لونده میداد(به زبان شیرازی ینی غرولند کردن) و نشد بخوابم...

بعدش رفتیم جلسه ای که نماینده ی مجلس اومده بود و فهمیدم آدمی که ... بیخود میکنه که نماینده ی مجلس شه،اصلا بالا بالاها بیخود میکنن که تایید صلاحیتش کنن(باز من رفتم تو این مساعل؟؟؟:|)


خب،بعدش رفتیم سرِکلاس ها و من بین کلاس احتمال برگشتم خوابگاه و دفترچه ی بیمم و کیف پولم که تو اون یکی کیفم بود رو برداشتم وبرگشتم سرکلاس

و بعدش رفتم درمونگاه و یه آمپول نوش جان کردم و برگشتم خوابگاه
اولش خیلی حالم بد بود،آب پرتقال گرفتم برا خودم،استرس داشتم،نگرانِ کوییزِمعادلات هم بودم که هی شقایق میگفت بهتره بخاطر حالت بخوابی و ساعت12 بیدارت میکنم داروهاتو بخوری ولی من اونقده حالم بد بود که دلم نمیخواست با حالِ بد بخوابم...

ولی بعدش صدای هانیه(اتاق بغلیمون که خیلی با هم در رفت و آمدیم اتاقی:دی)اومد و دیدیم باز محمدحسین گل آورده و رفتیم پیششون مهمونی:دی

کللللللللللللللللی عکس گرفتیم و کلی خندیدیم و کلی خوش گذشت و بعد از 2ساعت و نیم برگشتیم اتاقِ خودمون(درس هم نخوندما-____-)

الانم نشستم کفِ اتاق و داروهام و بطریِ آبم کنارمه و منتظرم پست رو بنویسم و بخورمشون...

یکم زیادی نگرانِ وضعیتِ درسامم ولی نمیدونم چرا هیچ فعالیتی برای بهبودیِ این نگرانی نمیکنم :|||


خب،

خدایا،مرسی که من رو آفریدی و ببخشید که هی سرت غرولند میکنم :)


یاعلی...