امروز صب از خواب پاشدم و صبحونه و داروهامو خوردم و آماده ی آماده شدم که برم سرِ کلاس،
بعد یه قرصِ جوشانِ پرتقالی انداختم توآب و تصمیم گرفتم که نرم سرِکلاس،بعدشم تا ۵.۵ِ عصرکلاس داشتم و از ۵ به بعد ازشدتِ فشارِ سرماخوردگی سرم روی میز بود و چشامو بسته بودم...
امشب شبِ بشدت سردیه،خیلی سرد،اونقدر که من چسپیده بودم به شوفاژ...
با شقایق میخواستیم دسردرست کنیم که دیدیم بیسکوییت پتی بور نداریم‌وشقایق قبول نکردکه بابیسکوییت های مادری که من دارم درستش کنیم...
داروهام بدمزه هستن ولی باید بخورمشون-___-
درس هم نخوندم اصلا،
اوووم،امروز فرزانه توتلگرام بهم پیام داد،ینی پیدام کرده و گفت که بارایحه بریم گِرِن،و گرن کافی شاپیه که تواین هفته بشدت علاقه دارم که برم...
شاید خوشحالیِ روزِ شیشمم برای تصمیمِ گِرِن باشه :)


شبتون بخیر...

یاعلی...