سلام:)

دیشب توی راه بودم که پست نذاشتم و الان نشستم توی خونمون و دارم پست میذارم،پس خوشحالیِ روزِ نهمم میشه اینکه نشستم تو جمعِ خوبِ خانوادم:)

دیروز خیلی خوب بود و خوش گذشت

صبحش که رفتم کلاس و کلی درست حسابی جزوه نوشتم و بعدشم رفتم مصلی نماز،وبعدش هم با دوستام رفتیم جشنی که امور فرهنگیِ دانشگاه گرفته بود،قبلش هم رفتم پیشِ مسعول اموررفاه برا خوابگاه و اتاقم رو برای ترم بعد عوض کردم،اینجوری دیگه با دوستای صمیمیم توی یک اتاق نیستم و باهمکلاسیام اتاقمو جدا کردم،هم اتاقیای جدیدم هم دوستام هستن ولی ترم بالایی ان و یه چیزی هست که من مثل اون سه تا رتبه نیستم و اون سه تا رتبه هستن:دی

آها،داشتم میگفتم،جشن خیییییلی خوش گذشت و کلی خندیدیم و کلی دست زدیم و کلی جیغ کشیدیم.

بعدشم همه ی بچه های کلاس باهم جلو درِ سالن ایستادیم و تصمیم گرفتیم هیچکدوممون نریم سرکلاس معادلات،تازه کوییز هم داشتیم:دی و جدی جدی برای کوییز خونده بودیما،ولی نه ما دخترا نه پسرا حال نداشتیم بعدازاون جشنِ عالی بریم سرِکلاس و کوییزبدیم:دی

پس همگی حرفامونو یکی کردیم و نرفتیم سرِکلاس

بعدش ماها قیدِ کلاسِ ۴تا۶امونو زدیم و با شقایق وپریا زدیم بیرون،

عاقا پاشدیم رفتیم نمازی از نمازیم با مترو رفتیم چمران و ازچمران پیاده روی کردیم تا نیایش ورفتیم گِرِن

تا میتونستیم خندیدم و مسخره بازی درآوردیم...

تو اینستا کپشنِ پای پستامون نوشتیم کلام های برتر رو:))))

بعدش از گرن اومدیم بیرون و کنارش یه شیرینی فروشیِ خیلی تاپ بود،خیییلی باکلاس بود و شقایق وپریا هی گفتن تو شیرینی ربیع رو بهمون ندادی و ازاین حرفا و رفتم سه تا از این کیک تولدای یه نفره هست:|از اونا خریدم و هیچکدوممون نتونسیم بیشتراز ربعش رو بخوریم:)))

بعدش بامترو رفتیم تانمازی و باز از نمازی با اتوبوس رفتیم تا دانشگاه،

کلِ خطِ ۷۰ رو که بودیم داشتیم از خاطرات بچگیمون حرف میزدیم و میخندیدیم:)))

اینجوری بود که کلِ خانومایی که نشسته بودن زل زده بودن به ما سه تا و میخندیدن،اخه ما خودمون غش کرده بودیم از خنده:))))


من،خدارو شاکرم بخاطرِ تمامِ خنده های از تهِ دلمون...

بخاطرِ تمامِ حالِ خوبمون...

بخاطرِ اینکه ما دوستا همدیگه رو داریم...:)



تمام...



یاعلی...