حالا که نیستی هرروز و هر ثانیه چشم هام رو میبندم و تورو به یاد میارم...


دیروز که خیلی از جاهایی رو که باهم رفتیم رو رفتم،بغض گلوم رو گرفته بود،جوابِ آدم هارو آروم میدادم که مبادا بغضم بترکه...

حتی کنار اون ستون از شاهچراغ رو که باهم نشسته بودیم هم نگاه کردم،شاید تو واضح تر به یادم بیای...


این بار طلعت هم نیست که باهاش حرف بزنم،دردِ دل کنم،کنارش بشینم و گریه کنم...


نمی دونم داری تلاشتو می کنی یا نه،

حتی نمیدونم که تو هم منو توی خیالاتت تصور میکنی یا نه

ولی تو هنوز جانِ جانانِ منی...



*.باید جوابتو،

با نفسم بدم...



+.آخه دیگه صدام در نمیاد...




یاعلی...