فکر کنم همون روز بود،
اره همون اربعینِ پارسال،
تو بیت رهبری
وقتی دلم شکست و رفتم بالا،
بهت گفتم خدایا این رسمش نیست،من ۱۳ ساعت تو راه باشم اینجوری دلمو بشکونی،
فک کنم همون موقع بود،
که رفتم بالا،سخنرانی حاج اقا پناهیان تموم شده بود،
میثم مطیعی تازه شروع کرده بود،
بسم الله رو گفت،
نشستم وسط جمعیت، له، دل شکسته، با کمی امید، که شاید چشمم به نور برسه و بخوره،
ولی هیچوقت اون روز چشمام نوری رو ندید،
فقط صدا شنید،صدای نماز خوندنش رو،پشت سرش داشتم نماز میخوندم آخه...
داشتم میگفتم،
میثم مطیعی شروع کرد،
نشستم وسط جمعیت
داشت روضه میخوند،
همون سبکی که محرم اون سال هی گوش میدادم و تو ذهنم میچرخید،
شروع کرد،ادامه داد،
"تا سالکان با آبله پایی نمی رسند، صد سال اگر روند به جایی نمی رسند"
اولیش اومد،
باز گفت،دومیش اومد
بعد قطع نمیشد،
یه سره می اومد،
اشکام رو میگم،
یهو گفت:
پشتِ سر،مرقدِ مولا،پیشِ رو،جاده و صحرا،بدرقه با خودِ حیدر پیشِ رو مهدیِ زهرا...
دلم؟!بیشتر شکست
دستم رو گرفتم به صورتم و شروع کردم،
برام مهم نبود کی پیشمه کی پیشم نیست،برام مهم نبود پسر بچهه زل زده بود بهم و نیگام میکرد،گریه میکردم،بلند...
یا نه،
همونجا بود که یهو خوند و آدماهمشون باهاش میخوندن،
چی رو؟!
کنارِ قدم های جابرش رو...
شایدم همونجا که داشتیم یخ میزدیم،
تو خیابونای تهران،با سعیده،
تو مرقدِ امام شاید،
وقتی نمیتوتستیم از سرما تکون بخوریم،

همونجاها بود که قبول کردی؟
قبول کردی که این اربعین منم تو مسیرِ عشق باشم؟!
نه؟!

وگرنه من کجا،کربلا کجا؟!اونم اربعین...


متشکرم ازت،
که دیدی که دلم شکسته بود،
که جوابِ دلِ شکستمو دادی...

ممنونم خدایِ حسین :)



یاعلی...