۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

غبارِغم برود؟!

اشک اشک اشک

هرروز


بغض بغض بغض

بار ها...



یاعلی...

این روزهای کثیف...

این روزا شدم یه دخترِ اخموی بدقلقِ بداخلاقِ ناراحت...


یاعلی...


یومَ لا ینفعُ مال ولا بنون...

اللهم انّی اسالکَ الاَمان...



یاعلی...

شکوه مکن ای دل...

فردا معادلات داریم،

درسته،معادلات همون درسی بود که قراربود حذفش کنم بخاطر نمره ی خیلی کمی که ازش گرفتم،

می دونی؟!

امروز عصر،وقتی حال نداشتم و داشتم‌تو گوشیم ول میچرخیدم،پاشایی اومد و شروع کرد به دردِدل کردن،

پاشایی کیه؟!

خب همون تی عِی عه‌معادلات‌که قراربود یادم‌بده و بعدش وقتشو نداشت و کلی زیاد عذرخواهی کرد

میخواد خودش با دستای خودش مشروط کنه خودشو و من دارم خدارو التماس می کنم که مشروط نشم...

دنیا رو میبینی؟!

دنیایِ گه ایه،معلوم نیست چی به چیه و داری چیکار میکنی و قراره چی بشه...

راستی درحالِ خوندنِ اثرمرکب ام،خب دوستش دارم،و میخوام به تک تکِ حرفاش گوش بدم و انجامشون بدم...

خب،

امیدوارم امتحانای امسال مثل پارسال نشه،

تمام ترسم رو همینه...


یاعلی...

بنده ی کچل...

از دیشب هر کی منو میبینه دقیقا یکی از این دو جمله رو میگه:


1.چطوری مو قشنگ؟!

2.موهاتو کوتاه کرررردی؟؟؟

چجور دلت اومد؟!



*.یه همچی اوضاعی داریما :دی


یاعلی...

حوصله سر رفتگانیم...

این حجم از بی حوصلگی تهوع آوره...



#دیوانگی


یاعلی...

در سمتِ توام...

مثلا وقتی دعوا میکنیم بهش بگم:

رو،

صنمی دگر گزین

بگه:

کو صنمی؟!

کجا دگر؟!


:))


یاعلی...

من آشنا...ی این وبلاگم:
taranom244.blogfa.com
بار و بندیلِ اون ورم رو جمع کردم و آوردم اینور...

آشنا... فقط مال یه شعره:
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی،
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را...


همین