۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

تمام نشو سالِ سخت...

۹۵ و بغضای سر سال تحویلش

۹۵ و عیدش

۹۵ و جمع بودنمون تو عیدش

۹۵ و برنامه نویسیش

۹۵ و داروهای استرسش

۹۵ و سرور و برنامه نویسیش

۹۵ و ماه رمضونِ سختش

۹۵ و پروژه ی برنامه نویسیش

۹۵ و پاس کردن درسای ترمِ ۲

۹۵ و تابستونش

۹۵ و تولدم

۹۵ و ۱۹ سالگیم

۹۵ و مسافرتِ فوووق العادش

۹۵ و مشهدِ یهوییش

۹۵ و نجف

۹۵ و ایوون طلا

۹۵ و انگورایِ ضریحِ حضرت امیر

۹۵ و اون آیینه روبروییه ایوون طلا

۹۵ و کربلاش...

۹۵ و قشنگ ترین ضریح

۹۵ و بین الحرمین

۹۵ و نفسِ آسون کشیدن

۹۵ و سامرا

۹۵ و نبودنِ ۲۰ روزه ی مامان

۹۵ و شبِ عروسیِ زینب سادات که نبودم

۹۵ و ترمِ ۳

۹۵ و عوض شدنای یه چیزی

۹۵ و شیرازش

۹۵ و میان ترمای گه اش

۹۵ و اشتباهای بزرگم

۹۵ و دیدار رهبری که نتونستم ببینمشون

۹۵ و زااار زااار گریه کردن با خیالِ راحت تو بیت رهبری

۹۵ و تهرانِ یه روزه با سعیده

۹۵ و کوتاه کردنِ یه باره ی همه ی موهام

۹۵ و درس خوندنای پر کم و کاستش

۹۵ و پایان ترماش

۹۵ و مشروط شدنم تو ترم ۳

۹۵ و بی خاصیت بودنم تو ترم ۳

۹۵ و اتاقِ جدید

۹۵ و اومدنت

۹۵ و آغوشت

۹۵ و هق هق گریه ی تو بغلت

۹۵ و همه ی کارکنای فرودگاه که هق هق زدنم تو بغلت رو دیدن و نمیشد جلوی رفتنت رو گرفت

۹۵ و ترمِ ۴

۹۵ و باز فیزیک۱ اش

۹۵ و اون یک هفته ی بشدت سخت

۹۵ و شیراز رو پیاده رفتناش

۹۵ و اومدن به خونه

۹۵ و سخت بودنش


ولی


۹۵ و تو، عزیزم...

۹۵ و اومدنت،

۹۵ و بودنت

۹۵ و آرزو شدنت...



۹۵ِ سختِ سختِ سخت...




سالِ نوتون مبارک بچه ها :)



یاعلی...

به دسته ی چپِ عینکش:/

واااقعا از دستش دلخور میشم یهو،

از حرفای عادیش حتی...





یاعلی...

به شکوفه ها به باران،برسان سلامِ مارا...

حالا که نیستی هرروز و هر ثانیه چشم هام رو میبندم و تورو به یاد میارم...


دیروز که خیلی از جاهایی رو که باهم رفتیم رو رفتم،بغض گلوم رو گرفته بود،جوابِ آدم هارو آروم میدادم که مبادا بغضم بترکه...

حتی کنار اون ستون از شاهچراغ رو که باهم نشسته بودیم هم نگاه کردم،شاید تو واضح تر به یادم بیای...


این بار طلعت هم نیست که باهاش حرف بزنم،دردِ دل کنم،کنارش بشینم و گریه کنم...


نمی دونم داری تلاشتو می کنی یا نه،

حتی نمیدونم که تو هم منو توی خیالاتت تصور میکنی یا نه

ولی تو هنوز جانِ جانانِ منی...



*.باید جوابتو،

با نفسم بدم...



+.آخه دیگه صدام در نمیاد...




یاعلی...

تو در من زنده ای،من در تو...

این که یکی باشه،

که برا رسیدن بهت تلاش کنه،

حسِ خوبی به آدم میده...



*.دیالوگِ منتخبِ امروزِ بنده :)


یاعلی...

من آشنا...ی این وبلاگم:
taranom244.blogfa.com
بار و بندیلِ اون ورم رو جمع کردم و آوردم اینور...

آشنا... فقط مال یه شعره:
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی،
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را...


همین