۵ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شروعِ دهه سومِ زندگی...

بیست ساله شدم...


همینقدر غیرِ قابلِ باور...





یاعلی...

بغضِ گلو بریده ام...

بیشتر از هرچیزی این روزا یک عدد حانیه ی دل نازک ام...



یاعلی...

این عیدِ ماهم شد عزا...

چجور باور کنم رفتنت رو؟!

حالا وقتش نبود که بری،اونم با دختر کوچولویِ نازت...

میدونی از وقتی که فهمیدم این اتفاق افتاده دارم به چی فکر می کنم؟!

به همسرت و پسرگلت...



دلم،

خیلی برات تنگ میشه،

برای همه ی اتفاقای خوبی که تو خانوادمون و باهم برامون اتفاق افتاده...


توکه رفتی،

جات با دخترکوچولویِ نازت خوبه،

ولی لطفا برایِ همه ی ما و برای همسر و پسرت صبر بخواه از خدا،

باشه؟!

.

.

دلم خیلی خیلی خیلی برات تنگ میشه...

.

آخه چجور باور کنم رفتنت رو آخه؟؟؟

.

.

ممنون میشم یه فاتحه و صلوات براشون بخونید...




یاعلی...

شدم خورشیدِ غرقِ خون...

تیرِ عزیزم،

بد شروع شدی،

یا اینکه،

حادثه های خرداد دارن سرِ تو خالی میشن...

به هر حال،این رسمش نبود که های هایِ گریه هامو بشنوم...




*.خوب بمون لطفا ماهِ قشنگم...


یاعلی...

اومدی تا بره،فصلِ دیوونگی...:)


تیرِ قشنگِ من،

سلام:)

ممنونم که باز اومدی و از اومدنت باز منو ذوق زده کردی...

درسته که تا ۱۵امت امتحان داریم و باید نصفتو با درس خوندن صرف کنیم ولی بازم هیچی از دوستداشتنی بودنِ تو کم نمیشه و میشه روز به روزتو لذت برد:)


امسال با اومدنت شمارشِ معکوس برای #بیست_سالگی شروع شده و خوشحال ترینم که توی این ماهِ قشنگ یکی از قشنگ ترین اتفاقای زندگیم وجود داره...


دوستت دارم تیرِ دوست داشتنی :)


امضا:حانیه



یاعلی...

من آشنا...ی این وبلاگم:
taranom244.blogfa.com
بار و بندیلِ اون ورم رو جمع کردم و آوردم اینور...

آشنا... فقط مال یه شعره:
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی،
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را...


همین