۱۰ مطلب با موضوع «صد روز خوشحالی» ثبت شده است

خوشحالیِ روزِ یازدهم...

امروز باشه،

امشبش بیاد،

آدم خوشحال نباشه؟؟؟

مامان و بابای عزیزم،بیست و پنج سالگیتون،

"ح"جانکم و آقای دامادِ عزیز،دو سالگیتون،

و فاطمه جان و آقا مهدی،آغازِ باهم بودنتون،

همه و همش مبااارکمون باشه الهی...:)


امشب هم مثلِ هرسال به همین تاریخ جشن داشتیم و جشنِ امشب مصادف شد با بله برونِ خواهرشوهرِ آجیم که عینِ عینِ آجیه برام :)


الحمدلله برای اینهمه اتفاقِ خوبی که هر سال توی این شب برامون اتفاق میفته...:)



پی نوشت:

من به کارما بدجور اعتقاد دارم یه وقتایی...


نکته:

عیدتون مبارکا الهی :)



یاعلی...

خوشحالیِ روزِ دهم...

امروز عصر رفتم خوابگاه دخترعموها و باهم کلللی پیاده روی کردیم‌و کشوندمشون تا بازار،

آخه خودم میخواستم طلقِ روسری برای خودم بخرم:دی

رفتیم سیتی سنترو من طلق خریدم و تاکسی گرفتیم رفتیم خونه

بعد به پرواز پیام دادم‌و گفتم یادم بده چجوری شالگردن یه روزه درست کنم و اونم آموزشاشو داد و با منا داریم درستش میکنیم،

امیدوارم درست از آب دربیاد...


شبتون بخیر:)


یاعلی...

خوشحالیِ روزِ هشتم و نهم‌...

سلام:)

دیشب توی راه بودم که پست نذاشتم و الان نشستم توی خونمون و دارم پست میذارم،پس خوشحالیِ روزِ نهمم میشه اینکه نشستم تو جمعِ خوبِ خانوادم:)

دیروز خیلی خوب بود و خوش گذشت

صبحش که رفتم کلاس و کلی درست حسابی جزوه نوشتم و بعدشم رفتم مصلی نماز،وبعدش هم با دوستام رفتیم جشنی که امور فرهنگیِ دانشگاه گرفته بود،قبلش هم رفتم پیشِ مسعول اموررفاه برا خوابگاه و اتاقم رو برای ترم بعد عوض کردم،اینجوری دیگه با دوستای صمیمیم توی یک اتاق نیستم و باهمکلاسیام اتاقمو جدا کردم،هم اتاقیای جدیدم هم دوستام هستن ولی ترم بالایی ان و یه چیزی هست که من مثل اون سه تا رتبه نیستم و اون سه تا رتبه هستن:دی

آها،داشتم میگفتم،جشن خیییییلی خوش گذشت و کلی خندیدیم و کلی دست زدیم و کلی جیغ کشیدیم.

بعدشم همه ی بچه های کلاس باهم جلو درِ سالن ایستادیم و تصمیم گرفتیم هیچکدوممون نریم سرکلاس معادلات،تازه کوییز هم داشتیم:دی و جدی جدی برای کوییز خونده بودیما،ولی نه ما دخترا نه پسرا حال نداشتیم بعدازاون جشنِ عالی بریم سرِکلاس و کوییزبدیم:دی

پس همگی حرفامونو یکی کردیم و نرفتیم سرِکلاس

بعدش ماها قیدِ کلاسِ ۴تا۶امونو زدیم و با شقایق وپریا زدیم بیرون،

عاقا پاشدیم رفتیم نمازی از نمازیم با مترو رفتیم چمران و ازچمران پیاده روی کردیم تا نیایش ورفتیم گِرِن

تا میتونستیم خندیدم و مسخره بازی درآوردیم...

تو اینستا کپشنِ پای پستامون نوشتیم کلام های برتر رو:))))

بعدش از گرن اومدیم بیرون و کنارش یه شیرینی فروشیِ خیلی تاپ بود،خیییلی باکلاس بود و شقایق وپریا هی گفتن تو شیرینی ربیع رو بهمون ندادی و ازاین حرفا و رفتم سه تا از این کیک تولدای یه نفره هست:|از اونا خریدم و هیچکدوممون نتونسیم بیشتراز ربعش رو بخوریم:)))

بعدش بامترو رفتیم تانمازی و باز از نمازی با اتوبوس رفتیم تا دانشگاه،

کلِ خطِ ۷۰ رو که بودیم داشتیم از خاطرات بچگیمون حرف میزدیم و میخندیدیم:)))

اینجوری بود که کلِ خانومایی که نشسته بودن زل زده بودن به ما سه تا و میخندیدن،اخه ما خودمون غش کرده بودیم از خنده:))))


من،خدارو شاکرم بخاطرِ تمامِ خنده های از تهِ دلمون...

بخاطرِ تمامِ حالِ خوبمون...

بخاطرِ اینکه ما دوستا همدیگه رو داریم...:)



تمام...



یاعلی...

خوشحالیِ روزِ هفتم...

خوشحالی ندارد...



یاعلی...

خوشحالیِ روزِ شیشم...

امروز صب از خواب پاشدم و صبحونه و داروهامو خوردم و آماده ی آماده شدم که برم سرِ کلاس،
بعد یه قرصِ جوشانِ پرتقالی انداختم توآب و تصمیم گرفتم که نرم سرِکلاس،بعدشم تا ۵.۵ِ عصرکلاس داشتم و از ۵ به بعد ازشدتِ فشارِ سرماخوردگی سرم روی میز بود و چشامو بسته بودم...
امشب شبِ بشدت سردیه،خیلی سرد،اونقدر که من چسپیده بودم به شوفاژ...
با شقایق میخواستیم دسردرست کنیم که دیدیم بیسکوییت پتی بور نداریم‌وشقایق قبول نکردکه بابیسکوییت های مادری که من دارم درستش کنیم...
داروهام بدمزه هستن ولی باید بخورمشون-___-
درس هم نخوندم اصلا،
اوووم،امروز فرزانه توتلگرام بهم پیام داد،ینی پیدام کرده و گفت که بارایحه بریم گِرِن،و گرن کافی شاپیه که تواین هفته بشدت علاقه دارم که برم...
شاید خوشحالیِ روزِ شیشمم برای تصمیمِ گِرِن باشه :)


شبتون بخیر...

یاعلی...

خوشحالیِ روزِ پنجم...

امروز صبح ازسرمای زیاد اصلا از سرجام بلند نشدم که برم سرکلاس7.5ام،خب باید بگم که بخت با من یار بوده و کلاس اصلن تشکیل نشد:دی

بعدش سرِکلاسِ استاتیک نه خمیازه کشیدم نه خوابم امد چه برسه عین همیشه خوابم ببره...

بعدش که اومدیم خوابگاه ازشدت گلودرد و کمی تب سعی کردم بخوابم که اونم پردیس داشت لونده میداد(به زبان شیرازی ینی غرولند کردن) و نشد بخوابم...

بعدش رفتیم جلسه ای که نماینده ی مجلس اومده بود و فهمیدم آدمی که ... بیخود میکنه که نماینده ی مجلس شه،اصلا بالا بالاها بیخود میکنن که تایید صلاحیتش کنن(باز من رفتم تو این مساعل؟؟؟:|)


خب،بعدش رفتیم سرِکلاس ها و من بین کلاس احتمال برگشتم خوابگاه و دفترچه ی بیمم و کیف پولم که تو اون یکی کیفم بود رو برداشتم وبرگشتم سرکلاس

و بعدش رفتم درمونگاه و یه آمپول نوش جان کردم و برگشتم خوابگاه
اولش خیلی حالم بد بود،آب پرتقال گرفتم برا خودم،استرس داشتم،نگرانِ کوییزِمعادلات هم بودم که هی شقایق میگفت بهتره بخاطر حالت بخوابی و ساعت12 بیدارت میکنم داروهاتو بخوری ولی من اونقده حالم بد بود که دلم نمیخواست با حالِ بد بخوابم...

ولی بعدش صدای هانیه(اتاق بغلیمون که خیلی با هم در رفت و آمدیم اتاقی:دی)اومد و دیدیم باز محمدحسین گل آورده و رفتیم پیششون مهمونی:دی

کللللللللللللللللی عکس گرفتیم و کلی خندیدیم و کلی خوش گذشت و بعد از 2ساعت و نیم برگشتیم اتاقِ خودمون(درس هم نخوندما-____-)

الانم نشستم کفِ اتاق و داروهام و بطریِ آبم کنارمه و منتظرم پست رو بنویسم و بخورمشون...

یکم زیادی نگرانِ وضعیتِ درسامم ولی نمیدونم چرا هیچ فعالیتی برای بهبودیِ این نگرانی نمیکنم :|||


خب،

خدایا،مرسی که من رو آفریدی و ببخشید که هی سرت غرولند میکنم :)


یاعلی...

خوشحالیِ روزِ چهارم...

امشب حوصله ندارم برم لپ تاپمو بیارم و با اون بیام پست بذارم برا همین با گوشی پست میذارم...

امروز برای اولین بار توی خوابگاه آشپزی کردم،برنجِ کته ی عادی :))یکمی شور شد ولی دوتادوستام که ازش خوردن گفتن خوب شده...

بعدش که خوابیدم تو خواب ازبدن دردداشتم میمردم و وقتی ازخواب بیدارشدم دیدم هم بدنم و هم گلوم دردمیکنه،

رفتم سوپِ جو پختم وهمشو خوردم و بعداز اون دوتا پرتقال درآوردم وآب پرتقال گرفتم و خوردم شاید یکم بهتربشم...

خب،من که فرت و فرت میوه میخورم توقع نداشتم که سرمابخورم ولی مثکه دارم میخورم-___-


امروز تولدِقمریم بود:)

نه کیکی داشتم که شمعاموبذارم روش و فوتش کنم،نه کسی رو داشتم که توقع این اتفاق روازش داشته باشم پس باکیم نی:دی

خب امشب یهویی دلم یه کوچولو کیکِ تولدکشید ولی سرماخوردگی و گلودرداجازه نمیده که برن دنبال چیزی که هوس کردم...


سه شنبه میرم خونه ان شاالله :)

باید اونجا درسمم بخونم...

شاید توخونه یه جشنِ کوچولو داشته باشیم بخاطرِتمومِ اتفاقات و سالگردایی که تو ربیع داریم...:)


راستی،

سلام...



یاعلی...

خوشحالیِ روزِ سوم...

امروز روز درس خوندن بود،خوندم،کم خوندم،اصلا در حد انتظاراتم نبود،ولی خوندم...


خب،امشب کلی تخمه خوردم،یه فیلم خیلی قشنگ دیدم با دوستم و خب خوابمم زیاد بود...


یکم استرس اینو دارم که کم بیارم برای پایان ترم،ولی باید تلاشمو کنم...

بااااااید...


الان دوستام دارن درباره برنامه ی خوندنشون برا پایان ترم میگن و من دارم استرس میگیرم و تلاشم بر اینه که به هیچ جام نگیرمشون :|


خب،

فردا تولدِ قمریمه و از این بابت ذوق دارم:))

خب دیگه چی باید بگم؟؟؟


آها،

سه شنبه هم میرم خونه ان شاالله :)

شاید واسه ی شنبه ی هفته ی بعدش پیش روانشناسم وقت گرفتم و برم...


عرضی نیست :دی


پی نوشت:

عیدتون مبارکا باشه :)


دوسش دارم:

تا دید،

تا دید دو چشمانِ قشنگِ پسرش را...



یاعلی...


خوشحالیِ روزِدوم...

خب،

امروز تا 4 عصر همش در خواب بودم،همشو خواب نبودما ولی خب هیچ کاری غیراز خواب هم حالم نمیذاشت انجام بدم.

خب نه ناهار خوردم و نه شام،
ساعت5 رفتم شاهچراغ و به نماز جماعت عشا رسیدم،

بعدش نشستم تو مسجد روبروی ضریح و هندزفریمو چپوندم تو گوشم و روضه گوش میدادم


خوشحالیِ روزِ دومم بخاطر اینه که رفتم چهارشنبه بازار جلوی دانشگاهمون و کلی وسایل و چیز میز گرفتم،

وسایل آشپزی هم گرفتم که بالاخره شروع کنم به آشپزی :)

خب،به قول دومادمون زنارو ببری تو پلاستیک فروشی و ولشون کنی شادی چندمدتشونو فراهم کردی :دی

خب منم رفتم و کیفِ خودمو کردم و چیز میز گرفتم :))


فردا روزِ درس خوندنه...

امیدوارم دلیل خوشحالی روز سومم درس خوندن زیادم باشه :)


پی نوشت:

تیتراژ سریال معمای شاه خیلی قشنگه :)


نکته:

باید هر زن،

باشد چو فاطمه

حاشا جز این شود،

زن میتواند با عفاف،مرد آفرین شود...



یاعلی...

خوشحالیِ روزِ اول...

من معتقدم یه وقتایی خدا خوب برکتی رو میده به وقتت،

مثلا یه اتفاقی میفته که پا میشی میری یه فیلمِ خوب رو میبینی،

یا یهویی یکی دعوتت میکنه و میری یه مهمونی،

اینارو معتقدم پاداشِ یه کاراییه که خدا میذاره پیشِ روت.


خب دلیلِ خوشحالیِ روزِ اولم اینه که خدا به وقتِ امشبم برکت داد،

برکت داد که امشب اونجاها بودم...


پی نوشت:

فیلمِ یتیم خانه ی ایران رو حتما ببینید...از نظر من محشره...


نکته:

اولین مدافعِ حرمِ اهلِ بیت،حضرت زهرا هستن...



یاعلی...

من آشنا...ی این وبلاگم:
taranom244.blogfa.com
بار و بندیلِ اون ورم رو جمع کردم و آوردم اینور...

آشنا... فقط مال یه شعره:
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی،
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را...


همین