سطر هابی که دست هبچکس نباید به آنها برسد...(۱)

  • آشنا ...
  • چهارشنبه ۵ مهر ۹۶
  • ۰۲:۳۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شروعِ دهه سومِ زندگی...

بیست ساله شدم...


همینقدر غیرِ قابلِ باور...





یاعلی...

بغضِ گلو بریده ام...

بیشتر از هرچیزی این روزا یک عدد حانیه ی دل نازک ام...



یاعلی...

این عیدِ ماهم شد عزا...

چجور باور کنم رفتنت رو؟!

حالا وقتش نبود که بری،اونم با دختر کوچولویِ نازت...

میدونی از وقتی که فهمیدم این اتفاق افتاده دارم به چی فکر می کنم؟!

به همسرت و پسرگلت...



دلم،

خیلی برات تنگ میشه،

برای همه ی اتفاقای خوبی که تو خانوادمون و باهم برامون اتفاق افتاده...


توکه رفتی،

جات با دخترکوچولویِ نازت خوبه،

ولی لطفا برایِ همه ی ما و برای همسر و پسرت صبر بخواه از خدا،

باشه؟!

.

.

دلم خیلی خیلی خیلی برات تنگ میشه...

.

آخه چجور باور کنم رفتنت رو آخه؟؟؟

.

.

ممنون میشم یه فاتحه و صلوات براشون بخونید...




یاعلی...

شدم خورشیدِ غرقِ خون...

تیرِ عزیزم،

بد شروع شدی،

یا اینکه،

حادثه های خرداد دارن سرِ تو خالی میشن...

به هر حال،این رسمش نبود که های هایِ گریه هامو بشنوم...




*.خوب بمون لطفا ماهِ قشنگم...


یاعلی...

اومدی تا بره،فصلِ دیوونگی...:)


تیرِ قشنگِ من،

سلام:)

ممنونم که باز اومدی و از اومدنت باز منو ذوق زده کردی...

درسته که تا ۱۵امت امتحان داریم و باید نصفتو با درس خوندن صرف کنیم ولی بازم هیچی از دوستداشتنی بودنِ تو کم نمیشه و میشه روز به روزتو لذت برد:)


امسال با اومدنت شمارشِ معکوس برای #بیست_سالگی شروع شده و خوشحال ترینم که توی این ماهِ قشنگ یکی از قشنگ ترین اتفاقای زندگیم وجود داره...


دوستت دارم تیرِ دوست داشتنی :)


امضا:حانیه



یاعلی...

ماهاها بلد نیستیم که دیگه فکر نکنیم...

میلیون ها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند و همه شان می توانند بی تو زندگی کنند آخر من بدبخت چرا نمی توانم؟


خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری



یا علی...

تو در من زنده ای...*

رفتم که بسوزونمشون،
ولی دلم نیومد...
فرزانه گفت اگه بخوای بسوزونی و دل نکنده باشی نمیشه،پس اول دل بکن بعدش بسوزون...

کاش میشد بدمشون به یه آدم مستحق...

آخه آدم چجور دلش میاد اینهمه چیز قشنگ رو بسوزونه؟!






*.خاک بر سرم که در من زنده ای...




یاعلی...

عاشق و بی عرضگی؟

می دونید؟!

خیلی دارم به این موضوع فکر میکنم که آدم عاشق که بی عرضه نمیشه

هرچی بخواد بی عرضگی نشون بده هی دلش نمیذاره

هی دلش میگه اینجوری از دستش میدم و برای همین نمیتونه آروم بشینه و هیچ تلاشی نکنه،

ولی تو آروم نشستی و هیچی نگفتی و کشیدی کنار،

کشیدی کنار و بی عرضگی نشون دادی چون فکر میکردی بلد نیستی تلاش کنی.


این دفعه که گذشت،ولی واسه عشق های بعدیت یه حرکتی بزن،یه تلاشی کن،

نذار آسون از دستش بدی...

باشه؟




یاعلی...

من برگشتم مثلا :دی

۱.خب وقتشه واقعا برگردم به وبلاگ نویسی،خب میدونم چیز قابل خوندنی ندارم ولی همین که باز بنویسم به نظرم پیشرفت خوبیه :)

۲.بخشی از زندگیِ قشنگِ ما تموم شد،خب باید عقلانی میرفت جلو که رفت و حالا ما موندیم و دلتنگی،ممنونم که برامون دعامیکنید:)

۳.مهسا میگه باید برای کم کم کناراومدن و فراموش شدنِ موضوع،هی برای خودت هدف مشخص کنی و برای هدفت تلاش کنی،اینجوری وقت زودتر میگذره،خب تا یه ماهِ دیگه هدفم باید پاس کردن درسا به بهترین نحو باشه...

۴.چیزی مونده که بگم؟!



یاعلی...

من آشنا...ی این وبلاگم:
taranom244.blogfa.com
بار و بندیلِ اون ورم رو جمع کردم و آوردم اینور...

آشنا... فقط مال یه شعره:
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی،
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را...


همین