۵ مطلب با موضوع «دیوانگی» ثبت شده است

بغضِ گلو بریده ام...

بیشتر از هرچیزی این روزا یک عدد حانیه ی دل نازک ام...



یاعلی...

حوصله سر رفتگانیم...

این حجم از بی حوصلگی تهوع آوره...



#دیوانگی


یاعلی...

عنوان ندارد...

به نامِ خدا...


بهت نیاز دارم...



یاعلی...

باید که در خود قی کنم،بالا بیارم...

من آدم خوشبختی هستم،

خیلی،

اونقدر زیاد که نمیدونم بخاطر کدوم خوشبختیم خدارو شکر کنم،

ولی یک سیاهیِ بزرگ توی زندگیم هست،

شایدم اونقدر بزرگ نباشه و من زیادی بزرگش کردم،

ولی سیاهه،اونقدر سیاه که میترسم یه روز توی سیاهیش غرق شم،

و اون سیاهی مسعله ی درسم هست،

و اونقدری دربارش نا امیدم که دنبال یه راهی میگردم که سر به بیابون بذارم...


*.دلم زیادی پره،

زیاد...


*.بچسپد به هشتگِ دیوانگی...

ای دلِ غافل...

چون دوست دشمن است،

شکایت کجا برم؟؟؟


یاعلی...

من آشنا...ی این وبلاگم:
taranom244.blogfa.com
بار و بندیلِ اون ورم رو جمع کردم و آوردم اینور...

آشنا... فقط مال یه شعره:
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی،
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را...


همین